26 بهمن 96
پنج شنبه ی هفته ای که گذشت بخاطر شرکت در مراسم ختم یکی از آشنایان همسر جان راهی شمال شدیم. پنجشنبه ساعتای 12بود که از خونه راه افتادیم و علی اکبر هم با ما بود از همون جا تا شمال با علی مشغول بود و حسابی تمام انرژی علی رو تخلیه کرد و تا میتونست آتیش سوزوند هرچند منم تا خود اونجا حرص خوردم . هوای شمال هم خوب بود نه سرد بود و نه گرم و گل پسرم یه کمی بازی کرد و شیطنت و شب هم تو خونه از خجالت عمو محسنش دراومد و یه عالمه با اون وقت گذروند. فردا صبح هم طبق عادت معمول کله ی سحر و اول خروس خون بیدار شد و از اونجایی که هوا یه کمی سرد بود و منم اجازه ی بیرون رفتن بهش نمیدادم و از همین جا بود که دعواهای منو آرادی شروع شد تا ساعت سه که بخوایم برگردیم تهران.
تو این سفر هم فقط در خدمت خانواده ی شوهر جان بودیم و خبری از گشت و گذار نبود و تنها چرخی در باغ بالا و زدیم و ریه ها را فول آف اکسیژن کردیم و والسلام.




اینم پسرم خسته تو ماشین-مسیر برگشت به خونه

کلاً آرادی این روزا تو شش ماهه ای به سر میبره که داره خیلی اذیت میکنه و بعضی وقتا از دستش دیگه واقعا درمونده میشم تقریبا سه ماه پیش بود که به خودم گفتم چقدر آراد خوب شده و خدا رو شکر از آب و گل دراومده ولی زهی خیال باطل که بقول روانشناسا شش ماه ی بود که اخلاقش عالیه و الان دوبار تغییر خلق و خو داده و حسابی دیگه امان ما رو بریده.
امروز صبح 11/28 ساعت 7:45 هوای بارونی - پیش به سوی مهد







26 بهمن 96 
